تبلیغات
تجلی غدیر - وصیتى كه نوشته نشد
امروز :
 
نوشته شده توسط : فدایی گل زهرا                                    اللهم عجل لولیک الفرج

نانوشته‏اى گویاتر از صد نوشته

رویدادهاى پس از غدیر تا زمان گسیل سپاه اسامه و رفتارهاى‏ مخالفت جویانه عده‏اى نه چندان اندك از صحابیان، حكایت از آن‏داشت كه جمعى با توجه به ناخوشى رسول اكرم(ص)در انتظار مرگ ‏پیامبر و در اندیشه تصاحب حكومت‏ اند و براى این هدف از هیچ‏ مخالفتى دریغ نمى‏ ورزند. از همین رو پیامبر با آگاهى از حوادثى‏ كه به انتظار مرگ حضرتش كمین كرده بود و با شناختى كه از برخى ‏اطرافیان خود داشت، در آخرین فرصت زندگى بر آن شد تا با بیان‏ساده و روشن مهم‏ترین پیام دوران رسالتش مسیر آیندگان را ترسیم ‏نماید.
در روز پنجشنبه(چهار روز پیش از ارتحال)در آخرین روزها كه ‏ارتباط انسانها از آسمان قطع مى ‏گردید، پیامبر اكرم(ص) در حالى ‏كه در بستر بود، تقاضاى قلم و كاغذى براى نوشتن وصیت نمود. چندتن از صحابه گرد بستر آن حضرت و زنان و فرزندش فاطمه(س)در پس‏پرده‏اى حاضر بودند.
عمربن‏ خطاب ماجرا را براى ابن عباس چنین نقل مى ‏كند:
ما نزد پیامبر(ص)حضور داشتیم، بین ما و زنان پرده‏اى آویخته‏ شده بود. رسول اكرم(ص)به سخن در آمده، گفت: «نوشت‏افزاربیاورید تا براى شما چیزى بنویسم كه با وجود آن هرگز گمراه‏ نشوید.» زنان پیامبر از پس پرده گفتند: خواسته پیامبر(ص)رابرآورید. من گفتم: ساكت‏ باشید! شما زنان همنشین پیامبر، هرگاه ‏او بیمار شود، سیلاب اشك مى ‏ریزید و هرگاه شفا یابد، گریبان اورا مى ‏گیرید! در همین حال رسول خدا گفت: «آنان از شمابهترند.»
بخارى مى‏ نویسد: یكى از حاضران، سخن حضرت(ص)را در حضورش رد كرد و گفت: درد براو غلبه كرده و نمى‏ داند چه مى ‏گوید .... و رو به دیگران گفت:قرآن نزد شماست، همان براى ما كافى است. در میان حاضران اختلاف‏ شد و به یكدیگر پرخاش كردند. برخى سخن او را و برخى سخن رسول‏ خدا(ص)را تاكید مى ‏كردند. بدین ترتیب از نوشتن نامه جلوگیرى‏شد.

نانوشته‏اى گویاتر از صد نوشته

رویدادهاى پس از غدیر تا زمان گسیل سپاه اسامه و رفتارهاى‏ مخالفت جویانه عده‏اى نه چندان اندك از صحابیان، حكایت از آن‏داشت كه جمعى با توجه به ناخوشى رسول اكرم(ص)در انتظار مرگ ‏پیامبر و در اندیشه تصاحب حكومت‏ اند و براى این هدف از هیچ‏ مخالفتى دریغ نمى‏ ورزند. از همین رو پیامبر با آگاهى از حوادثى‏ كه به انتظار مرگ حضرتش كمین كرده بود و با شناختى كه از برخى ‏اطرافیان خود داشت، در آخرین فرصت زندگى بر آن شد تا با بیان‏ساده و روشن مهم‏ترین پیام دوران رسالتش مسیر آیندگان را ترسیم ‏نماید.
در روز پنجشنبه(چهار روز پیش از ارتحال)در آخرین روزها كه ‏ارتباط انسانها از آسمان قطع مى ‏گردید، پیامبر اكرم(ص) در حالى ‏كه در بستر بود، تقاضاى قلم و كاغذى براى نوشتن وصیت نمود. چندتن از صحابه گرد بستر آن حضرت و زنان و فرزندش فاطمه(س)در پس‏پرده‏اى حاضر بودند.
عمربن‏ خطاب ماجرا را براى ابن عباس چنین نقل مى ‏كند:
ما نزد پیامبر(ص)حضور داشتیم، بین ما و زنان پرده‏اى آویخته‏ شده بود. رسول اكرم(ص)به سخن در آمده، گفت: «نوشت‏افزاربیاورید تا براى شما چیزى بنویسم كه با وجود آن هرگز گمراه‏ نشوید.» زنان پیامبر از پس پرده گفتند: خواسته پیامبر(ص)رابرآورید. من گفتم: ساكت‏ باشید! شما زنان همنشین پیامبر، هرگاه ‏او بیمار شود، سیلاب اشك مى ‏ریزید و هرگاه شفا یابد، گریبان اورا مى ‏گیرید! در همین حال رسول خدا گفت: «آنان از شمابهترند.»
بخارى مى‏ نویسد: یكى از حاضران، سخن حضرت(ص)را در حضورش رد كرد و گفت: درد براو غلبه كرده و نمى‏ داند چه مى ‏گوید .... و رو به دیگران گفت:قرآن نزد شماست، همان براى ما كافى است. در میان حاضران اختلاف‏ شد و به یكدیگر پرخاش كردند. برخى سخن او را و برخى سخن رسول‏ خدا(ص)را تاكید مى ‏كردند. بدین ترتیب از نوشتن نامه جلوگیرى‏شد.
ابن‏ عباس مى ‏گوید: چه روزى بود روز پنجشنبه! ناخوشى پیامبر(ص)در آن روز شدت‏ یافت. فرمود: كاغذ و قلمى بیاورید تا چیزى بنویسم كه پس از آن‏ هرگز گمراه نشوید. یكى از افراد حاضر گفت: پیامبر خدا هذیان‏ مى‏ گوید! به پیامبر گفتند: آیا خواسته‏ات را برآوریم؟ فرمود: آیابعد از آنچه انجام شد!؟ بنابراین، پیامبر(ص)دیگر آن را نطلبید.
نیز ابن عباس گوید: .... در حضور پیامبر مشاجره‏اى صورت گرفت،گفتند: پیامبر را چه شده است، آیا هذیان مى‏ گوید؟ از اوپرسیدند. آنان سخن خود را تكرار كردند. حضرت فرمود: مرا به حال‏ خود واگذارید، زیرا حالت(درد و رنجى)كه من دارم از آنچه شمامرا به آن مى ‏خوانید(و نسبت مى‏ دهید) بهتر است. چون به پیامبرچنین گفتند و با یكدیگر به گفتگو پرداختند، رسول اكرم(ص)فرمود: از نزد من بیرون روید.
با وجود اعتراف عمر به اینكه گوینده آن سخن وى بوده است،همچنان اخبار این موضوع در كتابها با تقطیع و تحریف نقل مى ‏شودو جمله اهانت‏ آمیز وى یا نام او ذكر نمى ‏شود و به توجیه آن‏ پرداخته‏ اند.
ابن‏ابى ‏الحدید پس از پذیرش اخبار آن واقعه مى ‏نویسد:
البته(این رفتار از عمربن ‏خطاب چندان دور از انتظار نبود. زیرا)همیشه در سخنان عمر درشتى و زشتى بود و اخلاقش با جفا وحماقت و تكبر و اظهار بزرگى همراه بود. چون كسى این سخن او رابشنود تصور مى ‏كند او واقعا عقیده داشته است كه پیامبر هذیان‏مى ‏گوید. معاذالله كه قصد او ظاهر این كلمه باشد; لكن جفا وخشونت‏ سرشت وى، او را به ذكر این سخن واداشت كه نتوانست نفس‏ خود را مهار كند. بنابراین نباید بر او خرده گرفت، زیرا خدا اورا چنین آفریده بود و او در این رفتار خود اختیارى نداشت، چون‏ نمى ‏توانست طبیعت‏ خود را تغییر دهد. بهتر آن بود كه بگویدناخوشى بیمارى بر پیامبر چیره شده است‏ یا آنكه در غیرحال طبیعى(بیهوشى)سخن مى ‏گوید.
باید از ابن‏ابى ‏الحدید پرسید: مگر تفاوت این دو جمله با جمله ‏قبل چیست!
به راستى آیا عمربن خطاب معتقد بود كه پیامبر هذیان مى‏ گوید؟ آیا نمى‏ دانست كه با این اعتقاد، وى در زمره مشركانى قرار خواهدگرفت كه به رسول خدا جنون و سحر نسبت مى ‏دادند؟ آیا وى هیچ یك‏از آیات قرآن كه این نسبتها را از پیامبر دور مى ‏دارد، نشنیده ونخوانده بود؟ آیات سوره نجم و حاقه را نشنیده بود كه(ما ضل صاحبكم و غوى و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى ‏علمه شدید القوى انه لقول رسول كریم و ما هو بقول شاعر قلیلا ماتومنون و لا بقول كاهن قلیلا ما تذكرون تنزیل من رب العالمین ولو تقول علینا بعض الاءقاویل لاءخذنا منه بالیمین ثم لقطعنامنه الوتین) جز این آیات، عقل این ویژگیها را از مقام نبوت دور مى ‏داند.زیرا در آن صورت، پیامبر هم همانند دیگران خواهد بود و به‏ كمترین سخن او نمى‏ توان اعتماد كرد.
هدف او از اظهار این نسبت چه بود؟ چه بدى داشت كه پیامبرچیزى بنویسد كه جهانیان تا پایان روزگار از گمراهى برهند؟ آیاچیزى ارجمندتر از هدایت همه مردم تا پایان جهان وجود دارد؟ مصلحت چه امرى از این بالاتر بود؟
چرا وقتى ابوبكر وصیت‏ به خلافت عمر مى‏ كرد، عمر معتقد نبود كه‏ او هذیان مى‏ گوید! با آنكه مقام و شان پیغمبر را نداشت; حال ‏آنكه ابوبكر در ضمن تحریر فرمان خلافت‏ بیهوش شد و عثمان از ترس ‏آنكه ابوبكر پیش از وصیت‏ بمیرد، فرمان را بدون آنكه ابوبكربفهمد، به نام عمر تمام كرد و وقتى ابوبكر به هوش آمد، آن راامضاء نمود!
آیا فرمان و تقاضاى رسول گرامى(ص)الزام آور نبود؟ چگونه تنهاعمر بدین نكته پى برد و اهل‏بیت ‏حضرت از آن سخن، وجوب و الزام‏ دانستند؟
آیا جایز است گفتارهاى الزامى رسول‏اكرم(ص)را بدین گونه ردكرد، با آنكه روا نیست‏به حال بیمارى و احتضار در حضور مردمان‏ عادى چنین با بى احترامى بلند سخن گفت؟!
اینك رسول خدا(ص)پس از آن رفتار از نوشتن خوددارى كرد نه‏ بدان سبب بود كه فرمان خویش را واجب مى ‏دانست‏ بلكه علت دیگرى ‏داشت كه ذكر خواهیم كرد.
آیا از میان همه آنچه رسول گرامى اسلام(ص)در مدت زندگى و درروزهاى پایانى عمر فرموده بود تنها همین جمله بود كه از غلبه ‏بیمارى و .... صادر مى ‏شد؟! چگونه در مورد فرمان بسیج ‏سپاه‏ اسامه و تاكید و پیگیرى آن، كسى نسبت هذیان به پیامبر(ص)ندادو این ماموریت را فقط به تاخیر انداختند; چون با تاخیر سپاه‏ نیز به هدف خود مى ‏رسیدند! به همین علت تا آخرین لحظه و حتى ‏چهار روز بعد ازدرخواست قلم و كاغذ باز پیامبر(ص)نسبت‏ به بسیج لشكر اسامه‏ اصرار مى ‏ورزید و سرپیچى كنندگان را مورد لعنت قرار مى ‏دهد، امابا چنین نسبتى مواجه نمى ‏شود و آنان همچنان فرمان پیامبر(ص)راپا برجا مى ‏دانند و بعد از انجام بیعت‏ با مردم با قوت و اراده ‏تمام، آن را به انجام مى‏ رسانند!
وصیت‏ شفاهى پیامبر(ص)پس از این اتهام مورد انكار و مخالفت‏ قرار نمى ‏گیرد. در آخرین ساعات زندگى نیز چنان كه خود گویند: پیامبر دستور داد ابوبكر برود نماز گزارد و این دستور را هذیان‏ یاد نمى ‏كنند!
ابن‏ابى الحدید مى ‏گوید: زمانى نزد ابوجعفر نقیب اخبار معتبر وصریح درباره خلافت على بن ابیطالب(ع)را بیان كردم و گفتم: بسیاربعید مى‏دانم كه اصحاب پیامبر همگى یكدست ‏بكوشند تا دستورپیامبر را در این باره نادیده گیرند و از آن جلوگیرى نمایند! چنانكه بعید مى ‏دانم كه براى از بین بردن یكى از اركان دین(مانند نماز و روزه)همدست‏ شوند!
نقیب(ضمن پذیرش همدستى اصحاب بر جلوگیرى از به خلافت رسیدن‏ على ‏بن ابیطالب(ع‏) در پاسخ گفت: آنان معتقد نبودند كه خلافت ازشعایر مذهبى است و همانند دیگر احكام شرعى مثل نماز و روزه‏است. آنها مساله خلافت را همچون مسایل دیگر دنیوى مى ‏پنداشتند،مانند فرماندهى فرماندهان و تدبیر جنگها و سیاست رعیت پرورى. به همین سبب در صورتى كه در آن مسایل مصلحتى مى ‏دیدند، ازمخالفت‏ با دستورهاى پیامبر اكرم(ص)پروایى نداشتند.... .
واقعیت چنین نشان مى ‏دهد كه حاضران در آن مجلس از آن فرمان‏ جزالزام و وجوب استنباط نكردند و اگر جز این بود كارشان به‏اختلاف و دعوا نمى ‏انجامید. هر كس مى‏ خواست‏بدان عمل مى ‏كرد و هركه نمى ‏خواست عمل نمى‏ كرد. اما چون گروه ناموافق نمى ‏توانستندوجوب و الزام آن را بپذیرند و آنگاه آشكارا از آن سرپیچى ‏نمایند در اصل اینكه تقاضاى مورد نظر از روى عقل و حواس سالم ‏صادر شده است تشكیك كردند تا اصلا پیگیرى آن لازم نباشد. همان‏طور كه مردم هیچ گاه بهانه‏ گیرى مریض بیهوده گو را دنبال‏ نمى ‏كنند!(دور از مقام نبوت)

مفاد وصیت چه بود؟ چرا از نوشتن آن جلوگیرى كردند؟

این هر دو پرسش را عمر بن خطاب خود ناخواسته پاسخ داده است. او ضمن گفتگویش با ابن عباس مى‏ گوید:
رسول خدا ستایش زیادى از على مى ‏نمود كه البته آن گفته‏ ها چیزى‏ را ثابت نمى ‏كند و حجت نمى ‏باشد. او(در حقیقت) مى ‏خواست‏ با ستایش ‏از على امت‏ خود را بیازماید(كه تا چه حد پیرو فرمان پیامبرخویش‏اند.)آن حضرت در هنگام بیمارى تصمیم داشت در این موردتصریح نماید، ولى من از آن جلوگیرى كردم.
و در روایت دیگر: رسول خدا خواست او را نامزد خلافت نماید و من از ترس بروزفتنه مانع شدم. و پیامبر از درون من آگاه شد و(از اصرار برتقاضاى خود)خوددارى كرد.

یوسف غلامى - ماهنامه كوثر - شماره 39




:: مرتبط با: حضرت محمد(ص) , غدیر خم , علی (ع) از هجرت تا غدیر ,
:: برچسب‌ها: نبی اعظم , رسول اکرم , وصیت پیامبر خدا , وصیتى كه نوشته نشد , حضرت علی , غدیر خم , ولایت حضرت علی ,
تاریخ انتشار : جمعه 24 آذر 1391 | نظرات ()             داغ کن - کلوب دات کام
 
   
ولایت حضرت علی(ع) را یكصدوبیست هزار نفر در غدیر مشاهده كردند و همه آن را پذیرفتند، اما در اولین فرصت، به دلیل بی ایمانی، تمرد كردند و حق را زیر پا گذاشتند. أین مثل مالك؟ ‌أین عمار؟ أین ذوالشهادتین؟ كجاست مثل مالك؟ كجاست عمار؟ كجاست ذوالشهادتین؟ دیرگاهی پیش بود كه صدای گلایه علی (ع) در حد فاصل كوفه و شام برخاست.آن هنگام كه مالك اشتر و عمار و ذوالشهادتین، یعنی یاران صدیق علی (ع) به شهادت رسیده بودند و علی تنها مانده بود. سئوالی كه جوابی در پی نداشت. روزها برآمدند و شبها فرو رفتند. روزگار دیگری آمد. روزی به بلندای روزگار،‌عاشورا!