تبلیغات
تجلی غدیر - به دلمان مانده بود یك سنگر محكم بتونی داشته باشیم
امروز :
 
نوشته شده توسط : فدایی گل زهرا                                    اللهم عجل لولیک الفرج
آن كه فهمید، آن كه نفهمید/7
به دلمان مانده بود یك سنگر محكم بتونی داشته باشیم

خبرگزاری فارس: تریلی های سیمان كه وارد كشور ما می شد، اول از همه می رفت كجا؟فكر كردید می رفت خط مقدم جبهه؟این را باید از نخست وزیر زمان جنگ و اطرافیان پر و پا قرص امروزی اش پرسید. نه! مطمئن باشید سیمان ها به جبهه نمی رفتند. چون ما داغ به دل مان مانده بود یك سنگر محكم بتونی داشته باشیم.



**آن كه فهمید:

دو تا داداش بودند. آن طور كه خودشان می گفتند، در بازار تهران، مغازه‌ی طلا فروشی داشتند. اوضاع مالی شان هم الحمدلله خوب خوب بود.
نه اهل دروغ و دغل بودند، نه اهل كلاه گذاشتن و كلاه برداری. به قول معروف:
"نان بازوی خودشان را می خوردند. "
نوبتی جبهه می آمدند. گاهی هم دو نفری. ولی قانون شان این بود كه یكی شان جبهه باشد و از اوضاع و احوال منطقه گزارش تلفنی بدهد، دیگری در تهران باشد تا هم به كارهای طلافروشی برسد، هم ...
توی لشكر، سر این دو تا داداش دعوا بود. هر گردانی از خدایش بود كه یكی از آن دو، حداقل یك هفته به آن گردان بیاید.
وقتی یكی از آنها به گردان جدیدی می رفت، از فرماندهان آمار و ارقام نیازهای گردان را می گرفت و سریع به تهران گزارش می داد:
- می گم داداش، این گردانی كه من رفتم، خیلی كمبود امكانات داره. یه وانت تویوتا براشون بگیر، یه آمبولانس، دو سه تا كامیون هم لباس و بقیه‌ی وسایل كه خودت بهتر می دونی، بخر و سریع بفرست بیاد.
آن هم كه تهران بود، خوب وظایف و ماموریتی را كه برادرش سپرده بود، می دانست و به آنها عمل می كرد.
چند روزی بیشتر طول نمی كشید كه كاروان كمك های آنها، وارد گردان می شد و حالا نوبت آن یكی برادر بود كه در جبهه بماند و این یكی برود اوضاع و امور تهران را مدیریت كند.
اصلا هم اهل این كه راه بیفتند توی مساجد و ارگان ها و سازمان ها تا با یه قرون دوزار كمك جمع كنند، نبودند. الحمدلله خدا آن قدر برای شان روزی سرازیر می كرد كه همه‌ی این كمك ها را از حساب شخصی خودشان تامین كنند.
و شانس با آن یكی بود كه حضورش در منطقه منتهی می شد به عملیات و توفیق همرزمی در كنار بقیه‌ی بچه بسیجی ها را می یافت.
اگر اشتباه نكنم، به این كارها می گویند:
جهاد با مال و جان!



:: مرتبط با: دفاع مقدس ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | نظرات ()             داغ کن - کلوب دات کام
 
   
ولایت حضرت علی(ع) را یكصدوبیست هزار نفر در غدیر مشاهده كردند و همه آن را پذیرفتند، اما در اولین فرصت، به دلیل بی ایمانی، تمرد كردند و حق را زیر پا گذاشتند. أین مثل مالك؟ ‌أین عمار؟ أین ذوالشهادتین؟ كجاست مثل مالك؟ كجاست عمار؟ كجاست ذوالشهادتین؟ دیرگاهی پیش بود كه صدای گلایه علی (ع) در حد فاصل كوفه و شام برخاست.آن هنگام كه مالك اشتر و عمار و ذوالشهادتین، یعنی یاران صدیق علی (ع) به شهادت رسیده بودند و علی تنها مانده بود. سئوالی كه جوابی در پی نداشت. روزها برآمدند و شبها فرو رفتند. روزگار دیگری آمد. روزی به بلندای روزگار،‌عاشورا!